X
تبلیغات
ای کاش بودی...

ای کاش بودی...

خدایا تو دیگه تنهام نذار...

سپاس


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 14:43  توسط سمیه  | 

خدایا ، به کمک شما پا توی مسیر جدیدی گذاشتم

کمکم کن تا در این راه موفق شوم 

ومایه افتخار خانواده ام باشم

به امید آن روز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 9:59  توسط سمیه  | 

با اینکه بد سرشتم با توست سرنوشتم  / دانم که در به رویم وا می‏کنی به آهی

ای نازنین نگارا تغییر ده قضا را / گر تو نمی ‏پسندی تقدیر کن نگاهی . . .

التماس دعای ویژه 

******************

بــگذار تا بمیرم در این شب الـــهی /  ورنه دوباره آرم رو روی رو ســیاهی

چون رو کنم به توبه، سازم نوا و ندبه /  چــندان که باز گردم گیرم ره تباهی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 18:46  توسط سمیه  | 

                                بار خدایا؛

  وسوسه های نفس نگذاشت، جانم در نهر رجب تطهیر شود؛

      از در آویختگان درخت طوبای شعبان هم که نبودم؛

      ترحم فرما و در دریای رحمت رمضانت مستقرم نما ...

                                       فرارسدن ماه مبارک رمضان

          را به همه ی شما دوستانم تبریک می گویم

      التماس دعا

 

جملات زیبا گیله مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 11:27  توسط سمیه  | 

چقدر دوست داشتم حرفهایم رابفهمی ،نگاهایم رادرک کنی .

چقدر دوست داشتم یک بارازمن می پرسیدی

چرانگاه هایت اینقدرغمگین است؟

چرارفتارهایت اینقدر بی رنگ است؟

اماافسوس هچکس نبود و همیشه من بودم ،

من وتنهایی و دفتری پراز خاطرات ...

آری باتوهستم ، تویی که بی تفاوت ازکنارم گذشتی

و حتی یکبار هم نپرسیدی چرا چشمهای تو

همیشه بارانی ست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 8:17  توسط سمیه  | 


رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند

همراه کسانی بودم که همراهم نبودن

وسیله کسانی بودن که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم

دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم

و تو چه دانی که عشق چیست

عشق سکوتی است در برابر همه اینها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 18:34  توسط سمیه  | 

عشق دروغین

میتوانم کسی باشم که آسمانش پرستاره است ، رنگ عشق را ندیده ولی عاشق است.

میتوانم شمعی باشم که عاشق هزار پروانه است ، سوختن پروانه را باور ندارد و مثل خورشید

 گرم گرم است.
میتوانم سرابی باشم برای دلها ، زخمی باشم برای دردها ، سنگی باشم برای شکستنها.

میتوانم بشکنم دلها را، به بازی بگیرم قلبها را ، و بسوزانم نامه ها را.

میتوانم دو رنگ باشم یک قلب رنگارنگ داشته باشم ، میتوانم در آغوشها بخوابم و آرام باشم

در مرامم نیست اینگونه باشم ، دلی سیاه و قلبی پر ازدحام داشته باشم .

آسمانی بی ستاره دارم ، قلبی آواره دارم ، نه شمع هستم و نه خورشید ، من یک دل مهتابی دارم.
من که دلم پر از درد است پس چگونه مرحمی برای دردهایم باشم؟

من که خود یک دلشکسته ام ، در غم عشق نشسته ام پس چگونه باید آرام باشم.

نمیتوانم بنویسم قصه رفتنها ، غرق شدن در سراب دلها را .

مینویسم که اسیر دلهای بی وفا بودم ، هنوز قصه تمام نشده ، من نیز قربانی یک

عشق دروغین بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 20:46  توسط سمیه  | 

آرزوهایم را ازم نگیر

آرزوهایم از از من نگیر به امید آنها زنده ام.
امیدم را از من نگیر ای تنها آرزوی من.
بگذار با آرامش زندگی کنم  بدون هیچ درد و غصه ای .
حالا دیگر نه غروری برای شکستن دارم و نه اشکی در چشمانم برای ریختن.
تنها من مانده ام ، یک دل شکسته و دو چشمی که آرزوی دیدن تو را دارند.
آرزوهایم را نگیر ای تو که رهایم کردی و مرا در این دنیای بی محبت تنها گذاشتی .
بگذار با بودن تو در قلبم دیگر هیچ کمبودی از محبت و عشق احساس نکنم.
حالا که غرورم و قلبم را شکستی ، دیگر شیشه عمرم را نشکن.
حالا که مرا با عشق خودت سوزاندی ، خاطرات با هم بودنمان را نسوزان.
بیا و دوباره آن خاطرات شیرین را زنده کن و به من نفسی دوباره بده.
منی که اینک خسته از زندگی ام را امیدوار به فرداهای با تو بودن کن.
تنها با خاطراتت زنده ام ، به عشق آمدنت و حضور دوباره ات در این قلب شکسته ام زنده ام.
اگر هنوز هم نفس می کشم به هوای بودن تو است ای همنفسم.
بگذار باور داشته باشم که هنوز هم عشق در این زمانه وجود دارد ، نگذار دیگر عشق را یک کلمه پوچ و بی هویت بدانم ، نگذار بعد از رفتنت بر نام عشق لعنت بگویم.
هنوز هم عاشقم ، عاشق با تو بودن و به عشق تو زندگی کردن.
آرزوهایم را از من نگیر که همه آرزوهایم تو و آن قلب بی وفایت است.
امیدم را از من نگیر که تنها امیدم بودنت در کنارم است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 20:36  توسط سمیه  | 

سلام دوستان

خيلي وقته آپ نكردم واقعا ديگه حوصله ندارم

يه بنده خدايي مشكلي براش پيش اومده كه فقط به

دعاي من و شما نياز داره خواهش ميكنم  با نيت پاك براش

دعا كنيد كه مشكلش حل بشه

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:38  توسط سمیه  | 

دیگه فکرنکنم دلم ازین گرفته تر بشه

خدایا دارم میسوزم میبینی و کاری نمی کنی

این حق من نیست ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:36  توسط سمیه  | 

دلتنگم

گاهـی حجـم دلــــتنـگی هایـم آن قــَـــدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام وسعتش برایـَم تنگ میشود ...

... دلتنــگـم ...

دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد ...

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید ...

دلتنگ خود َم ...

خودی که مدتهــــــــــاست گم کـر د ه ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 8:13  توسط سمیه  | 

نمیدانم کجا هستی و به کجا مینگری ، 

نمیدانم در چه حالی و به چه می اندیشی.

نمیدانم به یاد منی یا در حال فراموش کردن من ،

نمیدانم به عشق منی یا به عشق در آغوش گرفتن غم.

بدان که من در همانجا هستم که با هم بودیم ،

به لحظه ی غروب مینگرم

همانجا که دستانت در دستانم بود.

حال من خراب است ، دلتنگی و انتظار است .

بدان که به یاد توام ، هم عاشقم و هم چشم به راه تو

بدان که به عشق تو زنده ام ،

 آرزوی من در آغوش کشیدن تو است.

نمیدانم آیا میدانی که من کیستم ؟

 من همانم ، همان کسی که عاشقانه تو را دوست میدارد.

من همانم که لحظه ها را میشمارد

تا لحظه ای تو را ببیند و باز ببیند.

آن لحظه که تو را میبینم بیشتر عاشقت میشوم ،

و آنقدر تو را میبینم تا دیوانه ی تو شوم.

نمیدانم کجا هستی و به کجا می نگری

بدان که در قلب منی و به من مینگری و 

من هم عاشقانه به چشمان زیبایت مینگرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 18:35  توسط سمیه  | 

خیلی دلم براش تنگ شده

اونقدکه فقط میخوام گریه کنم

خدا داری باهام چیکارمیکنی میخوای چه به روزم دربیاری

دیگه کافیه دیگه هیچی ازم نمونده خدا دیگه خسته شدم

دارم میمیرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 18:17  توسط سمیه  | 

گاهی که دلم

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش میکنم

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

ویاکابوسهای شبانه ام رانمی داند.

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

من هنــوز تو را دارم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 8:57  توسط سمیه  | 

سلام دوستان عزیز

از اونایی که میان اینجا خواهش میکنم برای

یکی از دوستانم که زندگیشون داره از هم می پاشه دعا کنند

که به لطف خدا همه چی درست بشه و به زندگیشون برگردند

***ممنونم از شما دوستانم***

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 8:15  توسط سمیه  | 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااا

مهربان خدایم

 دلم گرفته

 چاره ای بکن

فکری بکن

 دلم از دنیا گرفته است

دلم حتی از خودم هم گرفته است

خدایا مهربانا تو بگو با این دل گرفتگی چه کنم 

که رنجی عمیق است بر قلب ناتوانم

خدایا عزیزا دلتنگم

دلتنگ خنده ای از سر شوق

دلتنگم دلتنگ گریه ای از سر شوق

دلتنگ دو رکعت نماز برای برآورده شدن حاجتی

دلتنگ لبخندی  که از عمق  وجودم سرچشمه گیرد

دلتنگ احساسی که سرخوشم کند و بدی این روزگار را در نظرم محو کند

خدایا یا قاضی الحاجات دعایم را اجابت فرما

که تو تنها اجابت کننده ای

خدایا من تنها تو را دارم

خدایا با تمام وجودم صدایت  می کنم

امن یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف  سوء

خدایا بگذار اعتراف کنم که تو بهترینی

بهترینی که هرگز همتایی نداشته و ندارد

خدایا بگذار بگویم عجب صبری داری

بگذار بگویم مرحبا بر بزرگیت بر جلالیتت

بگذار سجده بر خاک بگذارم و اشک بریزم  که دلتنگتم 

دلتنگ اشکی که تنها برایت بریزم

اشک بریزم و امیدوار باشم که ببخشی

بگذری از گناهانم

خدایا ببخش مرا که من تو را دیدم و در حضورت گناه کردم و ولی تو پرده افکندی

 و سکوت کردی  خدایا  منو ببخش خواهش میکنم منو ببخش

خدایا من عمری شرمنده تو بودم

خدایا عمری در بارگاهت برایت بندگی نکردم ولی تو دم نزدی ... به راستی ستار العیوب  

تنها تنها شایسته  توست خدایا تو خوبی بدی ما از ماست

خدایا یا ارحم الراحیمن

ای بخشنده ترین بخشندگان ببخش من را و رهایم کن از این زندان غم و رنج و

محنت چنان که یوسف را از زندان رهاندی...  چنان که یونست را از گرفتاری نجات دادی

خدایا یا رب العالمین  ای پروردگار و خالق جهان و جهانیان لطفی کن در حقم کن

 و مرا عمری مدیون خود بکن

 دستهایم را بسویت گرفته ام  با تمام امیدواری نامت را صدا میزنم  ناامیدم نکن   

دلم را در دستهایت بگیر و آرامم کن روحم را جلا بده

یاالله

یاالله

یاالله

یاالله

یاالله

یاالله

خدایا محتاجم خیلی هم محتاجم

کسایی که میان این متنو میخونن دعای معراج رو بخونن و امشب همین امشب برای منم دعا کنن

 دعاي معراج در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 9:53  توسط سمیه  | 

لحظه غروب

لحظه غروب  در کنار دریا تنهای تنها نشسته ام.

حال و هوای غریبی دارم، انگار که چشمانم میخواهند ببارند اما بغض گلویم را می فشارد.

در حسرت طلوعی دوباره ام اما افسوس که برای همیشه غروب کرده ام.

به آن لحظه هایی می اندیشم که در کنار تو بودم و اینک وقتی میبینم تو دیگردر کنارم نیستی دلم بدجور

میگیرد.آن لحظه که تو در کنارم بودی رنگ غروب برایم زیباترین لحظه باهم بودنمان بود.

 اما اینک این غروب برایم تلخ ترین لحظه زندگی است.

آن لحظه که خورشید آرام آرام در دل دریای سرخ رنگ فرو می رود و وداع تلخی با من می کند

می ترسم که دیگر خورشید را نبینم ،چه غم انگیز است وقتی که دریای آبی به رنگ سرخ در می آید.

تنها دلخوشی من به رنگ آبی دریا بود ،رنگی که به من آرامش می داد اما این غروب تلخ

، همان یک ذره دلخوشی را نیز از من گرفت.

دیگر بغض گلویم شکست و تا می توانستم گریه کردم، اشک نریختم ، زار و زار گریه کردم.

صدای هق هق گریه هایم در این سکوت تلخ در حالی که همچنان نیمه های خورشید نمایان است

و دریا آرام  آرام است دلم را بیشتر می سوزاند.

کاش بودی ، کاش در کنارم بودی تا سرم را بر روی شانه های مهربان تو می گذاشتم ، اما اینک

تو نیستی و من سرم را معصومانه به تک درخت نخل تکیه داده ام.

این رسمش نبود ، سرنوشت با من چه کردی!دیگر نمیتوانم یک کلام نیز بنویسم

قطره های اشکم نمیگذارند که صفحه کاغذ را ببینم…

خدایا برای کدامین دردم بنالم...

برای کدامین دردم اشک بریزم...

  خسته ام ازین دنیا...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:27  توسط سمیه  | 

سلام دوستان عزيز

يه مشكلي برام پيش اومده لطفا برام دعا كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 8:23  توسط سمیه  | 

وای از دست این تنهایی

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر

وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر

خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام

همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و

عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….

عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست

قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی

 پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست

هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ،

 کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند

دلم گرفته ….

خیلی دلم گرفته….

انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…

انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…

وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…

آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام

نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی

دلش به درد آید

من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…

دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها

میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم

کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….

میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و

 تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:27  توسط سمیه  | 

يادمان باشد...

يادمان باشد در زندگي هيچوقت اشكهاي كسي را باور نكنيم

يادمان باشد التماسهاي چشم ديگران را باور نكنيم

كه با چشم هاي پر ازاشك ميگويند:دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 18:1  توسط سمیه  | 

خدا چرا

دلم داره از غصه میترکه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 8:50  توسط سمیه  | 

لمس کن کلماتی را

که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…

لمس کن نوشته هایی را

که لمس ناشدنیست و عریان…

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را

که خیس اشک است و پر شیار…

لمس کن لحظه هایم را…

تویی که می دانی من چگونه

عاشقت هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن…

همیشه عاشقت میمانم

دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

*بااینکه ...*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 11:44  توسط سمیه  | 

چت با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم 

 گفتی: ... فَإِنِّي قَرِيبٌ...

     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم 

گفتی: وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ...

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

  گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی 

 گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ...

     .:: پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟      

 گفتی: أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...

     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگه روی توبه ندارم 

گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...

     .:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟  

 گفتی: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا

     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 

 گفتی: وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ...

     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌كنم 

 گفتی: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ...

     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     

 گفتی: أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ...

     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 

 گفتی:

 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 10:4  توسط سمیه  | 

خوشبحالت از هیچی خبر نداری وخیلی راحت قضاوت میکنی

خدایا خودت بهش بفهمون که بی گناهم  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:58  توسط سمیه  | 

امروز نتیجه این دلواپسی هامو بهم نشون دادی

خدا 

امروز دلم به درد اومد

مگه من چه گناهی به درگاهت کردم که

اینجوری باید تاوان پس بدم

آرزوی مرگ میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 16:43  توسط سمیه  | 

خدايا

 تا كي اين دلواپسي و نگراني ها

از من دورميشه!!!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 8:19  توسط سمیه  | 

خدايا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 8:10  توسط سمیه  | 

خدایا دلم گرفته کاری بکن

من به قولی که بهت دادم میخوام با کمک

خودت بهش عمل کنم کمکم کن

تنهام نذار که تنهاترازین میشم

دوستت دارم خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 8:29  توسط سمیه  | 

کاش می شد

خوش به حاله آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه … می باره و می باره و … اینقدر می باره تا آبی شه … ‌آفتابی شه…!!! کاش … کاش می شد مثل آسمون بود … کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی … بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده … انگار نه انگار که غمی بوده … همه چیز فراموشت بشه …!!! کاش می شد 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 8:26  توسط سمیه  | 

نامه


محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز میکردم

دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شود و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 8:19  توسط سمیه  | 

مطالب قدیمی‌تر